[hefanews.ir]توسط : مدیر سایت
حامی:
یکی بود یکی نبود
زیر آسمون کبود
توی یه سرزمین خوب
مردی با عبای شکلاتی و ریشهای آنکادر شده زندگی می کرد.
او پدر معنوی مرحوم دوم خردادیان بود.

چند سالی از پایان صدارت او می گذشت.
دوره نطق های آتشین و تحصن و توهم توطئه و ...
دوره ای که معروف به سالهای سوت و کف و شعار و مذاکره بود.

تا اینکه در یک روز آفتابی از محلی عبور می کرد.

یکی صدایش کرد
با تعجب نگاهی بهش کرد و
گفت: چه کار داری ؟
گفت: حاجی نمی آیی وسط میدان ؟
بعضی ها خیلی دوستت دارند
می خواهند دوباره با تو دست یاری دهند.

گفت: جدی میگی ؟ ، شوخی میکنی !
گفت: نه جون شما! شوخی ام کجا بود ؟
(پیشنهاد عالیی بود ، خيلي خوشش اومد
ذوق كرد . قند توی دلش آب شد.)

ادامه داد: البته که می آیم !
کی بهتر از من ؟
من تصمیم خودم را گرفته ام .

خوش تیپ نیستم که هستم.
دکترای افتخاری هم که دارم.
سخنرانی هم خوب بلدم.
یه خورده تجربه ناموفق هم از قبل دارم.
دیگه چی کم دارم ؟!
فقط چند تا شعار جدید نیاز دارم که اون را هم پیدا می کنیم.
(چشمهایش را بست و
کمربندش را محکم کرد.)

یاد دوران قبل افتاد.
دوره شعارهای قشنگ ، دانستن حق مردم بود ! زنده باد مخالف من !
یادش بخیر! دوستان چند سالی کشور را به هم ریخته بودند.

این دفعه سعی میکنم اهداف را دقیق تر نشانه بگیرم.

بعد دوباره به فکر فرو رفت
و باز یاد اون دوران افتاد.

عجب دوران خوبی بود !

عجب صفايي داشت !

گفت: حالا که اینطوره ، من حتما می آیم . محکم بشینید که من می خواهم بیایم !
پیش خودش گفت: قبل از هر اقدامی اول باید کمی ناز کنم .
بله ! ابتدا چند تا شرط تاریخ مصرف گذشته پیدا می کنم .
بعد شروع می کنم به سخنرانی که:
من می آیم. من با شعار "اقتصاد به توان سه"
نه! با توجه به بحران اقتصاد جهانی حالا دیگه باید بگویم : " اقتصاد به توان چهار" ،
شعار من " همه جا همه چیز اقتصاد "
البته دموکراسی و شهید آبراهام لینکولن هم به جای خودش همچنان باقیه ! به کوری چشم بعضی ها !

"می سازمت وطن با کمک شرکت پیمانکاری چند ملیتی برادران مشارکتی و کارگزاران "

ادامه طرح نیمه تمام " آزادی " را تا آخرین نفس طی چند مرحله پیگیری خواهم کرد:
سال اول : جوراب ساق كوتاه ، اندازه مانتو ها کوتاه تر تا چهار وجب بالاتر از زانو
سال دوم : چاک مانتوها تا وسط کمر ، نواری به پهنای ۱۰ سانت به جای روسری
سال سوم: مانتو با دکمه باز ، لبه شلوار ها تا زانو و روسری ها یک نوار با پهنای پنج سانتی متر
سال چهارم: بدون روسری با لباس خواب که آخر آزادیه
- خب بسه دیگه ، برای امروز خیلی شعار از خودم تولید کردم . خسته شدم . به نفس نفس زدن افتادم . انرژي ام تمام شد .
سرم داره گیج میره . يكي من را بگيره !

بین خودمون باشه ، اون موقع که وقتش بود کاری نکردیم حالا که دیگه به روغن سوزی افتاده ایم می خواهیم چه کار کنیم ؟!
(دوباره به فکر فرو رفت)
اما من خیلی رای خاموش پشت سرم چشمک می زند .
پس باید بیایم.

بايد بروم در شب چله با دوستان و رفقا عميق تر فكر كنيم.

با اونها رايزني كنم.

نظرات كارشناسي اونها را بشنوم و به کار بندم . خیلی مفیده !

ببينم این گردن شکسته ها هنوز هم می توانند انديشه های پست مدرن ! مربوط به عهد عتیق اروپا را از خودشون در وکنند و کشور را دوباره به آشوب بکشند.

برای تقویت ذهنم باز هم باید مشورت کنم.

البته باید به دیدن چند نفر دیگر هم بروم . خیلی خاصیت در آن هست.

فقط كروبي متوجه نشه که من می خوام بیایم . بقیه بفهمند هیچ اشکالی ندارد.
در اون صورت يا جاي منه يا جاي اون . بالاخره از قدیم هم گفته اند: دو تا رئیس اصلاحات با هم که توی یه لیوان جاشون نمی شه.

( كروبي: نگاه کن ممد ! ساكت شو وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی )

چشم ! چیزی نمی گویم.
آقا! شما كه اجازه میدهید من وارد میدان شوم؟

باید مواظب باشم هیجان زده نشوم وگرنه سوژه می شم .
باید بروم کلاس شعار و بدنسازی تا بتونم چند تا ژست تبلیغاتی جدیدتر بگیرم.
حالا با هم چند تا از اونها را تمرین می کنیم تا بعد!
اول: تعجب می کنیم!

دوم: اشك می ریزیم!

سوم: ناراحت و افسرده می شویم!

عصبانی می شویم.

بعضی وقتها خیلی عصبانی می شویم.

نا امید می شویم!

خوب بود ! نه ؟!
داشت یادم می رفت،
باید چند تا کار اساسی دیگر هم انجام دهم.
می گویند یک دعانویس خوب از اونور آب اومده.
باید بروم اول فالم را بگیرد.

دست به نقد با تسبیحم یک استخاره هم بکنم.

ولی بدجوری دعا و فال و استخاره ما بد اومده.
یک بار دیگه استخاره کنم شاید خوب اومد.

این دفعه هم که بد اومد!
حالا چه کار کنم؟

اصلا فکر می کنم این لباس از همون موقع هم براي من گشاد بود و به تن من نمي اومد ، حالا ديگه که تكليفش کاملا روشنه.

تازه !
اون آقا کوچیکه هنوز محبوبیت داره
بابا! هرجا میره مردم برایش دست و پا می شکنند . دیگه جایی برای ما نگذاشته.
من نمی دانم چرا با این همه خشکسالی و تورم جهانی و قطع گاز و آب و برق باز هم دورش جمع می شوند . من که سر در نمی آورم.

بد جوری از وضعیت خودم نگرانم.
با این اوضاع نکند رای نیارم و سنگ روی یخ شوم.
اصلا من فکر می کنم دوره ما چهار پنج ساله گذشته و تموم شده.
من بهتره برم بازنشسته سیاسی بشوم.

قبلا هم گفتم ، از بس اصرار کردید مرا دستی دستی تا اینجا آوردید.
اصولا سیاست و قدرت بوی بدی داره و گندش آدم را اذیت می کند و با ذائقه من هم جور در نمی آید.

فکر کنم سنگین تر هستم اگر نیایم.
همون چند سال برام کافیه.